کریستوفر ریو: پرواز، سقوط و نبردی که سوپرمن را شکست داد!

صدای نفس‌های سنگین. بوی تند خاک و چمن. ۲۷ می ۱۹۹۵ است. یک اسب دوازده ساله‌ به نام «باک» با سرعت به سمت مانع می‌دود، اما در آخرین صدمِ ثانیه، ناگهان میخکوب می‌شود. سوارکار با شتابی وحشتناک به جلو پرتاب می‌شود، سرش با شدت به زمین برخورد می‌کند و بعد… تاریکی مطلق. صدای خرد شدن استخوان‌ها در سکوتِ میدان سوارکاری طنین می‌اندازد. وقتی کریستوفر ریو چشمانش را باز کرد، دیگر خبری از پرواز، شنل قرمز و نجات دنیا نبود. او در بخش مراقبت‌های ویژه بیدار شد؛ در حالی که جمجمه‌اش با پیچ‌های ضخیمِ فلزی به یک قاب سنگین وصل شده بود تا سرش از بدنش جدا نشود. مهره‌های گردن او دقیقاً چند سانتی‌متر پایین‌تر از ساقه مغز خرد شده بود.

پزشکان زنده ماندنش را یک معجزه یا شاید یک نفرین می‌دانستند. بازیگر نقش سوپرمن که روزگاری نماد قدرت فیزیکی هالیوود بود، حالا حتی نمی‌توانست بدون دستگاهِ ونتیلاتور یک نفسِ ساده بکشد. اما داستان او از این تختِ بیمارستان شروع نشد؛ همه‌چیز از سال‌ها قبل، در سایه‌ی سنگینِ یک پدرِ ناراضی ریشه دوانده بود.

فرار از سایه پدر تا پوشیدن شنل قرمز

کریستوفر در خانواده‌ای ثروتمند اما از هم پاشیده بزرگ شد. پسری که همیشه زیر فشارِ خردکننده‌ی پدری بود که عشقش را فقط به «عملکرد» و «موفقیت» گره می‌زد. برای فرار از این فشار، کریستوفر به دنیای بازیگری پناه برد. صحنه‌ی تئاتر تنها جایی بود که او می‌توانست خودش نباشد. استعدادش آن‌قدر خیره‌کننده بود که همراه با رابین ویلیامز، تنها دو نفری بودند که در سال ۱۹۷۳ برای برنامه پیشرفته‌ی مدرسه معتبر جولیارد انتخاب شدند. رفاقتی که بعدها در تاریک‌ترین روزهای زندگیِ کریستوفر، به دادش رسید.

کریستوفر ریو در دوران جوانی پیش از تبدیل شدن به بازیگر نقش سوپرمن

وقتی در سال ۱۹۷۷ برای نقش سوپرمن تست داد، هیچ‌کس روی او حساب نمی‌کرد. او پسری لاغراندام با ۱۹۰ سانتی‌متر قد بود. اما کریستوفر دیدگاهی متفاوت داشت. او سوپرمن را نه یک غول بیابانیِ خشن، بلکه مردی آسیب‌پذیر و مهربان می‌دید. دو ماه تمام، روزی ۹۰ دقیقه روی ترامپولین پرید تا فرم پرواز را تمرین کند، وزنه‌ زد، بی‌وقفه غذا خورد و ۱۵ کیلوگرم عضله خالص ساخت. فیلم اکران شد و گیشه‌ها را منفجر کرد. کریستوفر ۲۴ ساله، جوان‌ترین سوپرمن تاریخ سینما شد. اما موفقیت، رویِ تاریکی هم دارد. در حالی که فیلم‌های اول غوغا کردند، قسمت‌های سوم و چهارم به فاجعه‌ای تمام‌عیار تبدیل شدند. کریستوفر احساس می‌کرد در یک لباس چسبان آبی رنگ گیر افتاده است. او به دنبال راه فرار بود، غافل از اینکه سرنوشت، فراری مرگبارتر برایش تدارک دیده است.

عشق، اسب‌ها و روزی که همه‌چیز تمام شد

در کنار بحران‌های کاری، زندگی شخصیِ کریستوفر هم پر از تلاطم بود. ترس از ازدواج (که یادگارِ طلاق پدر و مادرش بود) تا مرز نابودیِ رابطه‌اش با دانا، زنی که عاشقش بود، پیش رفت. اما او با تراپی بر این ترس غلبه کرد و آن‌ها ازدواج کردند. در همین روزها بود که برای بازی در فیلم «آنا کارنینا»، مجبور شد سوارکاری یاد بگیرد. او به شدت به اسب‌ها حساسیت داشت، اما برای واقعی شدن نقشش، ماه‌ها هر روز به خودش آنتی‌هیستامین تزریق کرد تا بتواند سوار اسب شود. به مرور، حساسیتش از بین رفت و سوارکاری به بزرگترین عشقِ زندگی‌اش تبدیل شد. او حالا یک سوارکار حرفه‌ای بود.

اما فیزیک و جاذبه بی‌رحم‌اند. آن پرتاب شوم در مسابقات ویرجینیا، گردن او را شکست. وقتی در بیمارستان به او گفتند که شانس زنده ماندنش زیر ۵۰ درصد است و اگر هم بماند تا آخر عمر فلج خواهد بود، کریستوفر در هم شکست. مردی که پرواز را به یک نسل یاد داده بود، حالا از همسرش می‌خواست که بگذارد بمیرد. او می‌گفت زنده ماندنش خودخواهی است. اما دانا کنار تختش نشست، در چشمانش خیره شد و جمله‌ای گفت که مسیر تاریخ را عوض کرد: «تو هنوز خودتی، و من عاشقتم.»

زندگی نامه کریستوفر ریو و همسرش دانا پس از فلج شدن

بیداری در جهنم و آخرین نبرد سوپرمن

با عشق دانا و حمایت مالی و روحیِ دوست صمیمی‌اش رابین ویلیامز، کریستوفر تصمیم گرفت بماند. اما زندگی روی ویلچر، یک فیلم هالیوودی نبود؛ یک شکنجه‌ی واقعی بود. دلیل فلج شدن کریستوفر ریو تنها مشکل او نبود. بدن او بی‌وقفه در حال فروپاشی بود. مالاریای خفته‌ای که سال‌ها پیش در کنیا گرفته بود بیدار شد. به یک بیماری نادر مبتلا شد که هر لحظه ممکن بود او را به شوک آنافیلاکسی ببرد. یک بار به خاطر جاگذاریِ اشتباه در ویلچر سقوط کرد و دستش شکست. بارها به دلیل لخته شدن خون، ذات‌الریه و زخم بستر تا مرز مرگ رفت.

او با وجود تمام این دردها، بنیاد خیریه‌اش را تأسیس کرد، کتاب نوشت، یک فیلم موفق را کارگردانی کرد و صدای امیدِ میلیون‌ها بیمار نخاعی در سراسر جهان شد. او دیگر نقش سوپرمن را بازی نمی‌کرد؛ او خودِ سوپرمن شده بود. اما در نهایت، بدنِ خسته و متلاشیِ او دیگر توان مبارزه نداشت. در اکتبر ۲۰۰۴، یک زخم بسترِ ساده عفونت کرد. آنتی‌بیوتیکی که برای درمانش تجویز شد، یک واکنش آلرژیکِ مرگبار ایجاد کرد. قلب کریستوفر ایستاد. سوپرمن، پس از ۹ سال نبرد نابرابر با فلج مطلق، برای همیشه به خواب رفت. یک سال و نیم بعد، همسرش دانا نیز در ۴۴ سالگی بر اثر سرطان ریه درگذشت و جهان را در بهتی عمیق فرو برد.

داستان کریستوفر ریو به ما نشان داد که بزرگترین قدرتِ یک انسان، نه در عضلاتِ پولادین، بلکه در اراده‌ی او برای بلند شدن در تاریک‌ترین لحظات است.

حالا به من بگو؛ اگر تو جای کریستوفر بودی و روی آن تخت بیمارستان چشم باز می‌کردی، وقتی می‌فهمیدی تا آخر عمر حتی نمی‌توانی دستت را تکان دهی، مبارزه می‌کردی یا از اطرافیانت می‌خواستی اجازه دهند بروی؟ نظرت را در کامنت‌ها برایم بنویس.

آن را انتخاب کنید و Ctrl + Enter را فشار دهید.

2 Votes: 2 Upvotes, 0 Downvotes (2 Points)

نظر بدهید

آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهی برای نمایش وجود ندارد.
نظرات
    ما را دنبال کنید
    • فیس بوک
    • شبکه اجتماعی ایکس
    • اینستاگرام
    • واتساپ
    • تلگرام
    دسته بندی ها
    بارگذاری مقاله بعدی...
    در حال بارگذاری

    ورود در 3 ثانیه...

    ثبت‌نام در 3 ثانیه...

    همه فیلدها الزامی هستند.