لویی چهاردهم پادشاه فرانسه: خدایی که زنده زنده پوسید!

پادشاه چشم‌هایش را باز می‌کند و دنیا برای خدمتگزاری به تکاپو می‌افتد. ده‌ها دست با ریتمی بی‌نقص حرکت می‌کنند تا او را لایه‌لایه مثل یک کیک مجلل تزئین کنند. پارچه‌های معطر روی پوستش کشیده می‌شوند، حریرهای طلا‌دوزی شده دور تنش می‌پیچند و دکمه‌های سرآستین‌های توری محکم می‌شوند. کفش‌های پاشنه‌قرمزش را به پا می‌کنند و بوی سنگین و شیرین عطر، فضای اتاق را می‌بلعد. صدها نفر در اتاق خواب نفس‌ها را در سینه حبس کرده‌اند تا به حضور سوزان او خیره شوند. اینجا قلمرو لویی چهاردهم پادشاه فرانسه است؛ «پادشاه خورشید» و خالق قدرت مطلق. اما او خبر ندارد که این قدرت بی‌حدومرز، به زودی بدنش را تکه‌تکه خواهد کرد و او را به ورطه‌ی دردی غیرقابل‌تصور می‌کشاند. دردی که از خرد شدن استخوان فک شروع می‌شود و تا گندیدن زنده‌زنده‌ی گوشت پاهایش ادامه می‌یابد…

کاخ ورسای: تله‌ی طلایی لویی چهاردهم پادشاه فرانسه

سال ۱۶۸۲ است. پادشاه سرانجام به خانه دائمی‌اش نقل مکان کرده است.

نمای بیرونی اقامتگاه لویی چهاردهم پادشاه فرانسه در کاخ ورسای

پروژه‌ای ناتمام اما به‌شدت خیره‌کننده که وسعت باغ‌هایش به اندازه چهل هزار زمین تنیس است. اینجا فقط یک اقامتگاه سلطنتی نیست؛ یک تله است که با طلای ناب روکش شده. بیش از پنج هزار نفر از اشراف‌زادگان از گوشه و کنار کشور اینجا زندگی می‌کنند. آن‌ها فرسنگ‌ها دور از خانه‌هایشان هیچ قدرتی ندارند و این دقیقاً همان چیزی است که پادشاه می‌خواهد. او در ازای گرفتن قدرت اشراف، به آن‌ها القاب پرزرق‌وبرق، معافیت‌های مالیاتی و این توهم را می‌فروشد که آدم‌های مهمی هستند. یک‌پنجم کل بودجه کشور به رگ‌های کاخ ورسای فرانسه تزریق می‌شود تا دوستان شاه نزدیک بمانند و دشمنانش نزدیک‌تر.

جنون قدرت و اشتهای سیری‌ناپذیر پادشاه خورشید

روز او با صبحانه و اجابت مزاج شروع می‌شود. پزشکان مدفوع سلطنتی را با دقت بازرسی می‌کنند و سپس پادشاه با صدای طبل‌ها راهی مراسم عشای ربانی می‌شود. تا ساعت یازده صبح، او در نامه‌ها، اسناد مالی و استراتژی‌های جنگی غرق است. وضعیت تک‌تک قلعه‌ها و سربازانش را می‌داند. جنگ، تفریح محبوب اوست.

فرستادگان پادشاهی سیام (تایلند امروزی) بعد از دو سال سفر خسته‌کننده به دربار می‌رسند. وقتی پادشاه را می‌بینند که کتی پوشیده از الماس‌های خیره‌کننده به تن دارد، فک‌هایشان به زمین می‌چسبد. پادشاه معادل دو میلیون دلارِ امروز به آن‌ها هدیه می‌دهد؛ بهایی ناچیز برای نمایشی که قدرت او را به رخ جهان می‌کشد.

این حجم از کار، پادشاه را گرسنه می‌کند. ارکستر می‌نوازد و صدها چشم به تک‌تک لقمه‌های او دوخته شده است. او هیچ اهمیتی به کارد و چنگال نمی‌دهد و با دست‌های برهنه‌اش غذاها را می‌درد. کبوترهای پخته شده در پایِ طلایی، کوه‌هایی از گوشت کبک و تارت‌های غرق در شربت. بوی عطر، موم شمع، کره و شراب دیوانه‌کننده است. ۲۴ هزار شمع، باغ‌ها را روشن کرده‌اند و موشک‌ها حروف اول اسم پادشاه را در آسمان نقاشی می‌کنند. اما مستیِ واقعی از شراب نیست؛ از جنونِ افراط است.

بیرون از دیوارهای ورسای؛ اروپا در آتش

اروپا به یک صفحه شطرنج غول‌پیکر برای پادشاهان پارانوئید تبدیل شده است. اسپانیا، امپراتوری مقدس روم، انگلستان و هلند متحد می‌شوند تا جلوی بلعیده شدن نقشه توسط لویی را بگیرند. اما او توقف‌ناپذیر است. جنوا، یکی از ثروتمندترین بنادر ایتالیا، طعم تلخ بمب‌های فرانسوی را می‌چشد. ده روز بمباران پیاپی، نیمی از شهر را با خاک یکسان می‌کند. پیام روشن است: مقاومت کنید تا آتش از آسمان ببارد.

اما بهای این شکوه، بی‌رحمانه است. ارتش بیش از نیمی از ثروت کشور را می‌بلعد. خزانه‌ها خالی می‌شوند و رعایا زیر بار مالیات له می‌شوند. شورش‌ها پا می‌گیرند و پادشاه با سرکوب نظامی پاسخ می‌دهد. مجروحان و فقرایی که در خیابان‌های پاریس پرسه می‌زنند، به بیمارستان‌هایی فرستاده می‌شوند که بیشتر شبیه زندان‌های کثیف‌اند تا شفاخانه.

وقتی بدن پادشاه به میدان جنگ تبدیل می‌شود

در ظاهر، او یک ماشین توقف‌ناپذیر است. هر روز می‌جنگد، شکار می‌کند و می‌رقصد. اما در خفا، او می‌داند که ضعف یعنی مرگ. پس بی‌خوابی‌ها را پنهان می‌کند و با وجود تب و درد مفاصل لبخند می‌زند. با نزدیک شدن به پنجاه سالگی، دهه‌ها پرخوری کار خودش را می‌کند. دندان‌دردهای وحشتناک امانش را می‌برند.

در دنیایی بدون بیهوشی، دندانپزشک سر او را محکم نگه می‌دارد و دندان‌هایش را با انبر بیرون می‌کشد. ناگهان یکی از ریشه‌ها می‌شکند. پادشاه صدای خرد شدن استخوان فکش را می‌شنود و دهانش پر از خون می‌شود. شب‌هنگام، وقتی می‌خواهد درد را با شراب تسکین دهد، شراب از سوراخ‌های بینی‌اش بیرون می‌زند! جراحی، تونلی از فک بالایی شاه به بینی‌اش باز کرده است. دهانش بوی عفونت می‌گیرد و اطرافیان هنگام صحبت با او از بوی گند عقب می‌کشند.

اما این کابوس، تنها یک تمرین ساده برای یکی از بدنام‌ترین جراحی‌های تاریخ بود. دردی شاهانه در راه است: یک توده متورم در نزدیکی مقعد پادشاه.

دردها و بیماری های لویی چهاردهم پادشاه فرانسه در دوران میانسالی

پزشکان آن را سوراخ می‌کنند، می‌سوزانند و معجون‌های مرموز تزریق می‌کنند، اما بی‌فایده است. یک زخم باز و عفونی شکل می‌گیرد. جراح ارشد او تا به حال چنین عملی انجام نداده است. او برای تمرین، تیغ خود را روی زندانیان محکوم به اعدام امتحان می‌کند تا مهارت و شجاعتش را بالا ببرد. سرانجام نوبت پادشاه می‌رسد. وقتی تیغ، گوشت عفونی را می‌شکافد، او دست وزیر جنگش را محکم می‌فشارد و فقط دو بار از روی درد زمزمه می‌کند: «خدای من».

قصابی به نام پزشکی در قرن هفدهم

گرفتار شدن در چنگال بیماری های پادشاه خورشید در دل تاریخچه پزشکی قرن هفدهم، یعنی بازی با مرگ. پزشکان آن زمان همه چیز را گردن خون می‌انداختند. سردرد دارید؟ بین ابروها را تیغ می‌زدند. گلودرد؟ زیر زبان را می‌بریدند. اگرچه میکروسکوپ اختراع شده بود، اما این پیشرفت‌ها به حال بیماران فرقی نمی‌کرد. هیچ‌کس بیشتر از قدرتمندترین مرد پادشاهی از این طبابت‌های احمقانه زجر نکشید.

لویی وارد دهه شصت زندگی‌اش می‌شود؛ سنی که در آن زمان یک معجزه محسوب می‌شد. نقرس و روماتیسم او را از میدان جنگ دور کرده‌اند. موجی از بیماری سرخک دربار را درمی‌نوردد و پسر، نوه و تقریباً تمام وارثان تاج و تخت او را می‌کشد. همه آن‌ها با خون‌گیری و ملین‌ها درمان می‌شوند و می‌میرند. لویی جان سالم به در می‌برد، اما شانس او هم رو به اتمام است.

پرده آخر: بوی تعفن مرگ در اتاق خواب شاه

در یک روز گرم تابستانی، وقتی همه از گرما شاکی‌اند، لرز عجیبی به جان پادشاه می‌افتد. درد شدیدی در پای چپش می‌پیچد و یک لکه سیاه روی پوستش شکوفه می‌زند. قانقاریا! گوشت بدنش تشنه‌ی خون است و حالا دارد خودش را می‌خورد و سیاه می‌شود. بوی تعفنِ گندیدگی آن‌قدر شدید است که حتی بخورهای معطر اتاق خواب هم حریفش نمی‌شوند. خونی که پزشکان از او می‌کشند، سیاه و غلیظ است. شیر الاغ که به عنوان یک معجون جادویی شناخته می‌شد، هیچ دردی را دوا نمی‌کند.

او به چشمان مرگ خیره شده اما این را هم مثل یک سکانس تئاتر بازی می‌کند. نتیجه‌ی پنج‌ساله‌اش را فرا می‌خواند و می‌گوید: «سعی کن با همسایگانت در صلح بمانی. من جنگ را بیش از حد دوست داشتم. راه مرا نرو.»

بدن تنومندی که روزی ماشین قدرت او بود، حالا فقط یک کالبد پوسیده و بی‌دندان است که در زیر آوار درمان‌های وحشیانه قرن هفدهم در هم شکسته است. اما رویای ورسای هرگز نمی‌میرد. پادشاهانی در پروس و باواریا کپی‌های خودشان را از این فانتزی می‌سازند و حتی امروز، رهبرانی هستند که برای اثبات خداگونه بودنشان، خود را در طلا و تجملات غرق می‌کنند. اما همین بدنِ انسانی، خط پایان وحشتناک تمام ادعاهای آن‌هاست.

آن را انتخاب کنید و Ctrl + Enter را فشار دهید.

1 Votes: 1 Upvotes, 0 Downvotes (1 Points)

نظر بدهید

آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهی برای نمایش وجود ندارد.
نظرات
    ما را دنبال کنید
    • فیس بوک
    • شبکه اجتماعی ایکس
    • اینستاگرام
    • واتساپ
    • تلگرام
    دسته بندی ها
    بارگذاری مقاله بعدی...
    در حال بارگذاری

    ورود در 3 ثانیه...

    ثبت‌نام در 3 ثانیه...

    همه فیلدها الزامی هستند.