نصفهشب است. درِ یخچال را باز میکنی و نور سردش میافتد روی صورتت. مغزت فریاد میکشد: «فقط یک تکه شیرینی!» و تو دوباره تسلیم میشوی. صبح روز بعد، با قدمهای
نصفهشب است. درِ یخچال را باز میکنی و نور سردش میافتد روی صورتت. مغزت فریاد میکشد: «فقط یک تکه شیرینی!» و تو دوباره تسلیم میشوی. صبح روز بعد، با قدمهای