
امیرعباس هویدا از آن دست شخصیتهای دوران پهلوی است که تا سالها پس از انقلاب، سکوتی سنگین نامش را احاطه کرده بود. مردی که رکورددار بالاترین مقام اجرایی در تاریخ معاصر ایران بود، به عنوان عالیرتبهترین مقام حکومت پیشین به دست انقلابیون افتاد و تیرباران شد. پس از آن، در هیاهوی جنگ و بحرانهای دهه شصت، نام او در غباری از فراموشی گم شد؛ تا اینکه دههها بعد، انتشار کتابهایی نظیر «معمای هویدا» اثر عباس میلانی، دوباره نورافکنها را به سمت زندگی این سیاستمدار مرموز و بهاصطلاح «ابوالهول ایرانی» چرخاند.
برای درک تاریخ پرالتهاب قرن بیستم ایران، شناخت دوران سیزدهساله نخستوزیری هویدا یک ضرورت است. دورانی که مصادف با یکی از درخشانترین و تکرارناپذیرترین دورههای رشد اقتصادی و تورم پایین در ایران (دهه ۴۰ خورشیدی) بود. اما این مرد که بود؟ از کجا آمده بود و چگونه توانست در سیستمی که عمر دولتها در آن گاهی به چند ماه هم نمیرسید، سیزده سال بر صندلی قدرت تکیه بزند؟

امیرعباس در سال ۱۲۹۸ خورشیدی (۱۹۱۹ میلادی) به دنیا آمد؛ درست در سال انعقاد قرارداد بدنام ۱۹۱۹ و در تهرانی که سایه شوم جنگ جهانی اول، قحطی، بیماریهای مسری و مرگ بر سرش سنگینی میکرد. در روزگاری که ایران در یکی از تاریکترین ادوار قرن بیستم خود به سر میبرد و بخشهایی از کشور در اشغال بیگانگان بود، هویدا در خانوادهای متولد شد که به طرز عجیبی از این فجایع در امان مانده بود.
او یکی از خوشاقبالترین کودکان همنسل خود بود. پدری کارمند و مادری باسواد داشت (مزیتی بسیار کمیاب در آن دوران). خانواده او که جزو اولین نسل از کارمندان حقوقبگیر دولت محسوب میشدند، محیطی فرهنگی، کتابدوست و مشوق یادگیری را برای فرزندانشان فراهم کرده بودند.

مادر هویدا، زنی روشنفکر و از نوادگان عزتالدوله (همسر امیرکبیر و خواهر ناصرالدینشاه) بود. این زن متجدد که با هنر و موسیقی مأنوس بود، پس از مرگ زودهنگام همسرش، بار زندگی را به دوش کشید تا فرزندانش بتوانند در محیطی بینالمللی به تحصیل ادامه دهند.
از سوی دیگر، پدر هویدا دیپلماتی سنتی و سختگیر بود که پیشینهای بهائی داشت. اگرچه روایتها حاکی از آن است که پدرش در نهایت از جامعه بهائیان طرد شد و خود هویدا نیز در بزرگسالی هیچگاه نشانهای از اعتقادات مذهبی (به هیچ دینی) از خود بروز نداد، اما همین پیشینه، شبکهای از ارتباطات اولیه را برای ورود او به وزارت خارجه و مأموریتهای دیپلماتیک در شامات فراهم کرد.

امیرعباس از دو سالگی ایران را ترک کرد و در بیروت، شهری که میخواست پاریسِ خاورمیانه باشد، بزرگ شد. در مدارس فرانسوی تحصیل کرد و در محیطی آمیخته با فرهنگ ایرانی، عربی و اروپایی پرورش یافت. او به سرعت به زبانهای فرانسوی، عربی و انگلیسی مسلط شد؛ تا جایی که زبان فارسی برای او در اولویتهای بعدی قرار گرفت.
با آغاز جنگ جهانی دوم، هویدای جوان که رویای تحصیل در پاریس را در سر داشت، به دلیل قطع روابط ایران و فرانسه راهی بروکسل شد و در رشته علوم سیاسی تحصیل کرد. او در این دوران به یک «شهروند جهانی» (Cosmopolitan) تبدیل شد. فردی که میتوانست به راحتی در فرهنگهای مختلف حل شود و ارتباطات اجتماعی خارقالعادهای بسازد؛ مهارتی که بعدها بزرگترین سلاح او در عرصه سیاست شد.

هویدا در اوایل دهه ۲۰ شمسی، در حالی که ایران در اشغال متفقین بود، به کشور بازگشت. او با رزومهای پربار، تسلط به چند زبان زنده دنیا و با مهارت عجیبی در شبکهسازی، وارد وزارت امور خارجه شد. او تکنیک تندخوانی را در اروپا آموخته بود و با سرعتی باورنکردنی کتاب میخواند. همین امر او را در محافل روشنفکری تهران، در کنار چهرههایی چون صادق چوبک و پرویز ناتل خانلری، به چهرهای جذاب و متمایز تبدیل کرد.
حضور در مشاغل دیپلماتیک در پاریس و اشتوتگارت، و همچنین فعالیت در کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ژنو، به او کمک کرد تا از طوفانهای سیاسی داخل ایران (مانند بحران ملی شدن صنعت نفت و سقوط مصدق) دور بماند. او محتاط بود و بدون آنکه کارنامه سیاسی خود را با موضعگیریهای تند خراب کند، در حال ساختن پایگاهی قدرتمند برای آینده بود.

در اواخر دهه ۳۰ و اوایل دهه ۴۰ خورشیدی، محمدرضاشاه پهلوی تحت فشار شدید دولت کندی (رئیسجمهور آمریکا) برای انجام اصلاحات داخلی قرار گرفت. سایه جنگ سرد، خطر نفوذ کمونیسم و بحرانهای عمیق اقتصادی، سیستم حاکم را وادار کرد تا به جای تکیه بر سیاستمداران استخوانخردکرده و سنتی، به سراغ نسلی جدید برود؛ نسل «تکنوکراتها».
در این فضا، گروهی از جوانان تحصیلکرده غرب که علاقهای به نزاعهای ایدئولوژیک نداشتند و تنها به «توسعه» میاندیشیدند، گرد هم آمدند. حسنعلی منصور، دوست نزدیک هویدا، «کانون مترقی» را تأسیس کرد. با رسیدن منصور به مقام نخستوزیری، امیرعباس هویدا به عنوان وزیر دارایی وارد کابینه شد.

پس از ترور حسنعلی منصور، شاه فردی را برای نخستوزیری انتخاب کرد که هیچکس انتظارش را نداشت: امیرعباس هویدا. او نه از خانوادهای پرنفوذ بود، نه پایگاه مردمی خاصی داشت و نه تهدیدی برای قدرت مطلق شاه محسوب میشد. او یک «مجری» بینقص بود.
راز ماندگاری ۱۳ ساله هویدا در همین نکته نهفته بود. او با روابط عمومی فوقالعادهاش، هم مطبوعات خارجی را مدیریت میکرد (تجربهای که از دوستی با خبرنگاران لوموند در پاریس آموخته بود)، هم سپر بلای شاه در برابر انتقادات داخلی میشد و هم فضای امنی برای تکنوکراتها و اقتصاددانانی چون علینقی عالیخانی فراهم میکرد تا برنامههای پنجساله توسعه صنعتی ایران را پیش ببرند. نتیجه این ترکیب، خلق دهه طلایی اقتصاد ایران با رشد دو رقمی و تورم نزدیک به صفر بود.
| پرسش | پاسخ دقیق |
|---|---|
| آیا امیرعباس هویدا بهائی بود؟ | پدر او در مقطعی از زندگی بهائی بود اما بعدها طرد شد. خود هویدا در بزرگسالی به هیچ دین و آیینی تظاهر نمیکرد و شواهدی مبنی بر اعتقاد او به آیین بهائیت وجود ندارد. با این حال این برچسب تا پایان عمر با او ماند. |
| هویدا چند سال نخستوزیر ایران بود؟ | او از بهمن ۱۳۴۳ تا مرداد ۱۳۵۶، به مدت نزدیک به ۱۳ سال (۱۲ سال و نیم) مقام نخستوزیری ایران را بر عهده داشت که طولانیترین دوران صدارت در تاریخ معاصر ایران است. |
| دلیل اصلی موفقیت اقتصاد ایران در دوران هویدا چه بود؟ | مدیریت بدون اصطکاک او! هویدا با ایجاد سپر سیاسی و واگذاری کامل اختیارات اقتصادی به تکنوکراتها و متخصصان (مانند عالیخانی و صفیاصفیا)، بستر اجرای دقیق برنامههای توسعه را فراهم کرد. |
امیرعباس هویدا یک سیاستمدار کلاسیک نبود؛ او روشنفکری چندزبانه، مدیر روابط عمومی سیستم پهلوی و یک تکنوکراتِ تسهیلگر بود. او فهمیده بود در ساختاری که پادشاه میخواهد حرف اول و آخر را بزند، بهترین راه برای بقا و پیشبرد توسعه، کاهش تنشها و اجرای چراغخاموشِ برنامههاست. دوران نخست وزیری او ایران را از یک کشور سنتیِ کشاورزی به یک قدرتِ صنعتیِ در حال ظهور تبدیل کرد، اما در نهایت، همین سیستم بسته، هم او و هم کشور را به سوی طوفانی مهارنشدنی سوق داد.
به نظر شما، آیا هویدا معمار خاموشِ پیشرفت ایران بود، یا تنها مهرهای فرمانبردار که قربانی ساختار قدرت و وفاداری بیچونوچرای خود شد؟ نظرات و تحلیلهای خود را در بخش دیدگاهها برای ما بنویسید.