
یک روز معمولی، قراری برای چکاپ بارداری و کفشهایی که هنوز جلوی درِ خانه جا مانده بودند؛ اینها نقطه آغاز یکی از تکاندهندهترین پروندههای جنایی تاریخ معاصر هستند. ماجرا از جایی شروع شد که بهترین دوستِ زنی به نام «شنن»، پس از بیجواب ماندن تماسها و پیامهایش، نگران شد و با پلیس تماس گرفت. شنن ۱۵ هفته باردار بود و دو دختر خردسال داشت. هیچکس درِ خانه را باز نمیکرد، اما ماشین او در گاراژ بود و همه چیز نشان میداد که او هرگز از خانه خارج نشده است.
اما در این میان، رفتار یک نفر بیش از حد غیرعادی بود: همسر او، کریس واتس. مردی که به عنوان یکی از بیرحمترین قاتلان خانوادگی شناخته شد. در ادامه، به بررسی دقیق رفتارها، اشتباهات مرگبار و تکنیکهای روانشناسی در پرونده جنایی کریس واتس میپردازیم.

هنگامی که افسر پلیس به محل رسید، همهچیز در هالهای از ابهام قرار داشت. دوست شنن با اضطراب توضیح داد که او را ساعت ۲ بامداد بعد از یک سفر کاری به خانه رسانده است. قرار بود شنن صبح زود به پزشک مراجعه کند، اما حالا هیچ اثری از او نبود.
کریس واتس، همسر شنن، در محل کار بود. وقتی پلیس با او تماس گرفت تا اجازه ورود به خانه را بگیرد، کریس رفتار عجیبی نشان داد. در شرایط عادی، پدری که متوجه میشود همسر باردار و فرزندانش در خانه پاسخگو نیستند، به پلیس التماس میکند که در را بشکنند و وارد شوند. اما کریس از افسر خواست که منتظر بماند تا او خودش را به خانه برساند. امروز که به گذشته نگاه میکنیم، میدانیم مردی که از ماشین پیاده شد، تنها چند ساعت قبل جسد دختران خردسالش را درون مخازن نفت انداخته و همسر باردارش را در یک گور کمعمق دفن کرده بود.

وقتی کریس به خانه رسید، پروتکلهای طبیعی یک انسان نگران را زیر پا گذاشت. هر فردی که در شرایط اضطراری وارد خانه میشود، بلافاصله نام عزیزانش را صدا میزند. اما کریس در سکوت کامل، ابتدا ماشین همسرش را بررسی کرد و سپس به آرامی از درِ داخلی گاراژ وارد خانه شد.
او برای یک دقیقه و هفت ثانیه از دید همه پنهان ماند؛ زمان طلایی و مرموزی که فقط خودش میداند در آن چه کار میکرد تا صحنه را برای ورود پلیس آماده کند.

دوربینهای متصل به لباس پلیس (Bodycam) جزئیات بینظیری را ثبت کردهاند. یکی از واضحترین نشانههای گناهکاری کریس در داخل خانه، تعامل غیرطبیعی او با گوشی موبایلش بود. در حالی که پلیس در حال جستوجو بود، حرکت انگشتان کریس نشان میداد که او در حال پیام دادن به کسی است.
در چنین موقعیت دلهرهآوری، واکنش طبیعی این است که فرد با دستپاچگی به دوستان و خانواده زنگ بزند، نه اینکه در سکوت پیامک بفرستد. در واقع، او از گوشی موبایل به عنوان یک سپر دفاعی استفاده میکرد تا از تماس چشمی و گفتوگوی مستقیم با افسر پلیس فرار کند.

یکی از کلیدیترین لحظات این پرونده زمانی رقم خورد که همسایه کنجکاو آنها، پلیس را برای تماشای دوربینهای مداربسته به خانه خود دعوت کرد. این همسایه که کریس را میشناخت، متوجه تغییرات شدید در زبان بدن (Kinesics) او شده بود.
همسایه به افسر پلیس گفت: «او همیشه مردی بسیار ساکت و آرام است. اما الان مدام در حال حرف زدن است و کارهایی که صبح انجام داده را سه بار تکرار میکند. او اصلاً شبیه آدمهای نگران نیست؛ بیشتر شبیه کسی است که میخواهد ردپای خود را پاک کند.»
علاوه بر این، دوربین مداربسته فقط یک چیز را نشان میداد: کریس صبح زود ماشینش را به شکل غیرمعمولی جلوی درِ گاراژ پارک کرده و وسایلی را بارگیری کرده بود. هیچ اثری از خروج شنن و بچهها از خانه نبود.
کریس واتس در یک اقدام احمقانه، روز بعد تصمیم گرفت با شبکههای خبری محلی مصاحبه کند. او جلوی دوربینها ایستاد، اما کلماتی که به زبان میآورد با احساساتش همخوانی نداشت.
او کاملاً بیتفاوت به نظر میرسید. دستهایش را روی هم قرار داده بود و به جای التماس برای بازگشت خانوادهاش، از جملات عجیبی استفاده میکرد: «اگر او جایی رفته، فقط میخواهم برگردد. خانه بدون آنها خالی است.» بینندگانی که مصاحبه را میدیدند، ناخودآگاه احساس میکردند که این مرد در حال دروغگویی است. او حتی ناخواسته از افعال گذشته برای اشاره به خانوادهاش استفاده میکرد؛ نشانهای پنهان از اینکه میدانست آنها دیگر زنده نیستند.
تنها چند ساعت پس از آن مصاحبه عجیب، کریس به اتاق بازجویی احضار شد. کارآگاهان از تکنیکهای روانشناختی پیشرفتهای برای در هم شکستن مقاومت او استفاده کردند.
کارآگاه صندلی خود را دقیقاً بین کریس و درِ خروجی قرار داد. این یک تکنیک کلاسیک در بازجویی است که حس انزوا و وابستگی را در مظنون تقویت میکند. پیام ناخودآگاه این حرکت این است: «تنها راه خروج از این اتاق، عبور از من و گفتن حقیقت است.»
زمانی که کریس در حال بافتن داستان دروغین خود بود و ادعا میکرد که با همسرش دعوا کرده و شنن با بچهها از خانه رفتهاند، کارآگاه از “تکنیک سکوت” استفاده کرد. او پس از شنیدن جوابهای کریس، هیچ حرفی نمیزد و فقط به چشمان او خیره میشد. این سکوت سنگین به مظنون القا میکند که بازجو همه چیز را میداند و منتظر شنیدن حقیقت است.

وقتی کارآگاه مستقیماً به کریس گفت: «ما میدانیم روزی که همسرت گم شده، شما با هم بحث کردهاید و این تو را به مظنون اصلی تبدیل میکند.» یک فرد بیگناه در این لحظه عصبانی میشود و این اتهام را به شدت رد میکند. اما کریس در یک حالت تدافعی، با لحنی آرام گفت: «میدانم که بد به نظر میرسد، اما من هرگز به خانوادهام آسیب نمیزنم. من آدم آرامی هستم.»
هنگامی که کارآگاه پرسید: «چرا باید حرفت را باور کنم؟» پاسخ کریس به جای شوک و عصبانیت، یک توجیه منطقیِ بیروح بود. او شروع به تعریف از شخصیت خود کرد و گفت: «چون من آدم قابل اعتمادی هستم. من اهل دعوا نیستم.» این دقیقاً همان جوابی است که یک مجرمِ در حال فریبکاری به زبان میآورد.

در نهایت، تمام آن دروغهای حسابشده، تظاهر به خونسردی و سناریوسازیهای پوشالی در برابر نگاه تیزبین کارآگاهان، شواهد دوربین مداربسته همسایه و البته دستگاه دروغسنج فروریخت. کریس واتس که تصور میکرد میتواند با یک نقشآفرینی سرد و بیروح، پلیس را فریب دهد، به یکی از منفورترین قاتلان تاریخ تبدیل شد. رفتار او در این پرونده به یک کلاس درس بینظیر برای تحلیلگران زبان بدن و روانشناسی جنایی تبدیل شده است.
با خواندن جزئیات این پرونده، یک سوال ترسناک در ذهن ما نقش میبندد: آیا واقعاً میتوانیم کسانی را که سالها زیر یک سقف با آنها زندگی میکنیم، به طور کامل بشناسیم؟ نظر شما درباره رفتارهای عجیب او قبل از دستگیری چیست؟ حتماً دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.